حكيم زجاجى

339

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

چو بو مسلم از مير برتافت روى * به رى شد ز حلوان چنان كينه‌جوى ابو جعفر آن مير بادين‌وداد * خراسان به داو [ و ] د فرزانه داد 210 فرستاد عهد خراسان برش * ستام به زر خلعت و افسرش چنين كرد فرزانه در نامه ياد * كه بو مسلم آن مرد بىدين‌وداد دل خويش با ما دگرگونه كرد * برآرد از او چرخ گردنده گرد چو بيرون شد از امر [ و ] فرمان من * نياورد سر زير پيمان من تويى حاكم مرو و بلخ و هرات * ز جيحون تو را مىدهم تا فرات 215 ز مردم پى خويش نعمت بگير * تويى بر عراق و خراسان امير چو بو مسلم آيد برت رام ساز * به گردون گردان علم بر فراز ممان تا بود بعد از اين تن‌درست * سرش را بريده بر من فرست سرافراز داو [ و ] د نامه بخواند * بر نامداران سخن بازراند سپاه و رعيت ورا رام شد * دل اهل دانش بىآرام شد 220 بر او كرد بيعت سراسر سپاه * سرافراز داو [ و ] د كشورپناه يكى نامه بنوشت پرخشم و كين * به نزديك بو مسلم بىقرين كه تو سر ز طاعت كشيدى برون * شود رايت دولتت « 1 » سرنگون به من داد « 2 » منصور ملك جهان * همىآيم اينك سوى اصفهان تو برگرد سوى خليفه شتاب * ز امر امام جهان سر متاب 225 اگر برنگردى بگردانمت * به خون اندر از پاى بنشانمت برو با امام جهان بد مكن * اگر كرده‌اى بعد از اين خود مكن چو خواهى كه جان تو باشد به‌پاى * برو « 3 » پيش منصور ، بردار پاى در اين روز آن نامه آمد برش * چو برخواند شد خيره مغز سرش فروماند ، حيران و رنجور شد * همان عقل و تدبير از او دور شد 230 از آن نامه در كارش آمد شكست * برون شد دل مرد [ دانا ز دست ] بيامد چنين گفت با انجمن * رسولى فرستم به منصور من بگفتند بفرست ، بشتاب زود * تو اين كار فرخنده درياب زود

--> ( 1 ) دولت ( 2 ) دارد ( 3 ) به دو